تبليغاتX
ستاره نشین شب های بی ستاره


ستاره نشین شب های بی ستاره





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:
 

؟

و شب در راه است . . . . .

ولی من دگر بیدار نخواهم بود. . . . . .


نويسنده: درویش مورخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 11:16
      |+|

بهار

 

سلام

روز از نو بهار از نو

اما از دل من جه کسی پاییز را بدر میکند؟؟؟

. . . . . . . . . . . . .  .


نويسنده: درویش مورخ: سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 در ساعت: 18:13
      |+|

محرم

 

باز محرم دیگه ای از راه رسید

مثل همه شبهای زندگیه سرد و بی روحم

از حسرتکده خودم بیرون زده بودم

توی کوچه ها و خیابانها قدم میزدم

صدای مداحی می اومد از جای جای شهرمون

توی کوچه ها و خیابانها  حسینیه زده بودند

پارچه های مشکی و صدای نوحه بهم آرامش میده

خوبی محرم اینه که آدمها راحت تر می تونند گریه کنند

دیگه جای گریه کردن مهم نیست

مهم نیست یه موقع که گریه میکنی دیگران ببینند

همه اونهایی که یه جورهایی مشکلی براشون پیش اومده

میرن و خودشون رو توی حسینیه ها سبک می کنند

دست به سوی سیدالشهدا دراز میکنند تا حاجت بگیرند

داشتم به صداهای مداحی گوش می دادم که دیدم یه چیزی

از صورتم سر خورد اومد پایین

یکی یکی می اومدند

اشکهام

یکی رو گرفتم

نگاهش کردم و آهی از ته دل کشیدم

آهی که سوزش سینمو به درد آورد

رفیق قدیمی من(غم) اومد و خاطراتشو برام سوغات آورد

شبهای محرم همراه با مردم بیرون میرفتم

پس از اتمام مراسم میرفتم جلوی پنجره اتاقش

ساعتها به پنجره ای که اون توی قابش بود نگاه می کردم

از دیدن پنجره سیر نمی شدم اما . . .

اما زمان به سرعت می گذشت و میگفت وقت رفتن است

و من آرزوهامو،لحظات شیرینم،شادی هایم را

کنار پنجره اش جا می گذاشتم که شبی دوباره برگردم

و دلتنگی هایش،اشک هایش،غم هایش را با خود می بردم

که مبادا وقتی که توی خوابه به سراغش برن

اما. . . .

راه می افتم میرم اونجا

در راه به تمام اتفاق هایی که ممکنه برام پیش بیاد

فکر می کنم،فکرشم آزارم میده

میرسم سر کوچشون

پاهام دیگه نای رفتم ندارن

چه خواهد شد؟؟؟؟

هرچه شود مطمئنا خوش نخواهد بود

به هر عذابی که بود جلو رفتم

چیزی که میدیم باور داشتم

پنجره بسته و برق خاموش بود و . . . . .

در تاریکی به پنجره خیره شدم نمیدونم چند ساعت

اما خالی بود . . .

خواستم یه قدم بردارم که صدایی نگاهم را جلب کرد

به پایین نگاه میکنم

دلم بود،میگفت:

مرا با خود ببر از اینجا که تنها افتاده ام

من ندارم دیگر طاقت این شبهای سرد و خاموش

هر چه گشتم هیچ اثری از خوشیها وشادیهایم نبود

به جایش دلی پر از غم و درد و اندوهش را گذاشته

اشکهایم به کمکم می آیند و تمام کوله بارش را بر میدارم و

راه می افتم

به کجا نمی دانم اما از این به بعد غم او یار من است

خوشی ها و شادی های من مال او شد

که شاد باشد همیشه

این تنها یادگاری از اوست که برام باقی گذاشت

 . . . . . . غم . . . . . .

 

 


نويسنده: درویش مورخ: سه شنبه دهم دی 1387 در ساعت: 23:23
      |+|

شب برفی

شب برفی

 

باز هم یک شب دیگه

باز هم تنهایی. . . . باز هم غم

توی این مدت که از زندگی به خاطرم هست تنها یار وفادار

تنها کسی که همیشه همراه من بوده،هرجا رفتم،هرجا که نرفته باشم

اون هست و زودتر از من خودشو اونجا رسونده و به انتظار من نشسته

آه غم تو چه هستی؟تو که هستی که با من مانده ای و مرا در آغوش گرفته ای

افکارم در تو پیچیده، پایان خاطرات زندگی ام ،

خاطرات شیرین به  تو ختم می شود .

شبها وقتی که می خواهم با  تنهایی خودم سر کنم مثل همیشه تو

زودتر از همیشه آنجایی،چرا؟؟؟؟

تو تمام من را ، خاطراتم، تنهایی ام، زندگی ام را در اختیار گرفته ای

گویی تو سلطان من شده ای، تو بازیچه ای خوب پیدا کرده ای

و من با تمام وجودم عروسکی هستم برای تو

دست از نوشتن بر می دارم

میرم کنار پنجره تنهایی ،همان پنجره ای که تو از آن عبور می کنی

و مرا با خود می بری، به سرزمین غم، درد، اشک و آه

پرده را کنار می زنم

آسمان هم دلش خون است . کار آسمان از باران گذشته

از سردی و بی احساسی به جای باران ، برف می بارد

پنجره را باز می کنم ، گنجشک های خانه ما بیشتر به هم چسبیده اند

خوشا به حال آنها

همه جا با هم هستند ، در کنار هم و در سختی ها چسبیده به هم

پنجره را می بندم و میرم داخل حیاط

میرم خودمو میزنم به دل غم،به غم آسمان که شاید به اندازه

غم من نشود

به آنها خیره میشوم،چه زیبا هستند

آهی از درونم هواسم را پرت می کند، آهی می کشم اما . . .

اما با این هوای بسیار سرد بخاری از دهانم بیرون نمی آید

تعجب نمی کنم چون می دانم مرده ام،مرده ای متحرک

آدم حتما نباید بمیرد و خاک کنند تا مرده به حساب بیارند

همین که امیدی به هیچ چیز نداشته باشی، تنها مونست غم باشد

خاطراتت تلخ،مرده ای، جسمت زنده است اما روحت نه

یاد جمله ای می افتم :

چه مهمانان بی درد وسری هستند مردگان،

نه به دست ظرفی را آلوده می کنند نه به حرفی دلی را

تنها به شمعی قانع اند . . . . . واندکی سکوت

میزنم بیرون که فضای بیشتری برای دنیای کوچک دلم باشد

برف به شدت می بارید و من بی هدف روی آنها قدم بر می داشتم

برگشتم تا ببینم کسی شاید کسی به دنبال قدمهایم روان است

ولی چیزی دیدم که اشکهایم را سرازیر کرد

هر جای پایی که بر میداشتم برف آنرا می پوشاند اثری از آن نبود

فهمیدم که غم دنبال من است، نمی خواهد هیچ کس ببیند کسی از انجا گذشته

دیگر به پشتم نگاه نکردم و با چشمان تر به راهم ادامه دادم

آه ِ آسمان به صورتم می خورد و برفها را مثـل شلاق به صورتم میزد

چشمانم را بستم و مدتی راه رفتم

چشمانم را باز کردم و به زمین سفید خیره شدم

چیزی بسیار قشنگ دیدم، رد پا......

یک جفت رد پا بر زمین نقش بسته شده بود، به دنبال آنها رفتم

رفتم و رفتم

از دور یه چیزهایی سیاهی می کردند،قدم هایم را تندتر برداشتم

وای چه عاشقانه بود

یک زوج خوشبخت زیر برف قدم میزدند و خندان بودند

سرما برایشان بی معنی بود

یاد خودم افتادم،باز خاطرات به سراغم آمدن

روزی من هم مثل آنها بودم اما اکنون غم همراه من است که سرد تر از همه.

اما از ته دل برای زوج آرزوی خوشبختی کردم

ناگهان یادم آمد که سراسر من پر است از غم

قدم هایم را آهسته کردم که مبادا غم یار تازه ای پیدا کند

کم کم خودم را از آنها دور کردم و به سمت حسرتکده تنهایی هایم راه افتادم

تمام سفید شده بودم،جوری که کسی مرا توی برف شدید نمی دید

به اطاقم رسیدم،مثل بیرون سرد بود،بخاری خاموش،تاریکی درون اطاقم

از پنجره با حسرت به چراغ درون کوچه نگاه میکردم و با غم سخن میگفتم

اشکهایم ادامه داشتن . همینطور آهی که از دلم می آمد

خیره شدم و مرور کردم تمام ناتمام خود را. . . .

خیره.....اشک.....آه.....


نويسنده: درویش مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 در ساعت: 23:1
      |+|

عصر یه روز سرد پائیزی

 

***************

عصر یه روز سرد پائیزی

بی حوصله و پریشون افکار بودم،توی اطاقم نشسته بودم خیره به بخاری،

بخاری هم مثل هوای بیرون سرد بود،از سردی بخاری اطاقم سرد شده بود.

نیم ساعتی بهش خیره شده بودم،زندگیمو مرور میکردم

سراسر زندگیم مثل بخاری بود، سرد و بی روح

همه عمر بخاری با یه کبریت، یه شعله کوچیک شروع می شد.

سوزی از پنجره اطاقم به صورتم خورد، بلند شدم به بیرون خیره شدم

چه منظره قشنگی می دیدم، بارون می بارید،زیر بارون یه دسته گنجشک

همه پف کرده بودن، به هم چسبیده بودن تا گرم بشن

دستمو به شیشه چسبوندم، سرمای بیرون با درونم یکی بود زیاد سردم نشد

به سرم زد برم بیرون اما کجا؟ از زمانی که رفته و خاموشم از همه ی کوچه ها

از همه خیابون ها، آدم هاش بیزار بودم اما به خاطر بارون.

حرمت بارون رو که باید نگه داشت اون که پاک خودشو به ما می رسونه

زدم بیرون، هوا سوز سردی داشت اما قطره های بارون از یادم برده بودن

بی هدف و بدون توجه به اطراف راه افتادم، تمام کوچه ها، خیابون ها، طی کردم

بعضی کوچه ها پر بود از برگهای خشکیده به زمین افتاده،تمام سعیم این بود که

پا روی آنها نذارم.....منم مثل این برگ ها بودم، بهاری بودم ، تابستانی زنده بودم،

پائیزی خشکیده شدم و با کوچکترین نسیمی به زمین افتادم ، شدم فرش زیر پای

آدمهایی که هنوز بهارند یا وارد تابستان شدن،یکی از این برگها رو برداشتم

نفس عمیقی کشیدم

چشمامو بستم ، برگ با من حرف می زد:

چرا آدمها این قدر سنگ هستن؟ چرا وقتی بهار یا تابستون بهشون عشق می ورزم

با اومدن پائیز پا روی من می ذارن؟ همونها وقتی بهار دوباره می اد همه چیز رو

از نو شروع می کنند.

یاد خودم افتادم که منم مثل برگ زیر پاهای یکی از این آدمها که برگ شاکی بود

افتادم اما مثل همه برگها صدای شکستنم رو کسی نشنید

مثل این برگ بی صدا فریاد کردم، چشمام خیس شدن از این زمونه

برگ رو اوردم خونه، با یه شعله کوچیک بخاری رو روشن کردم

برگ رو کنارش گذاشتم

اما این یکی از هزاران هزاران برگه

از پنجره به بیرون نگاه کردم

چیزی دیده نمی شد، تاریکی،ظلمت مثل دلم

چشمامو بستم فقط به صدای بارون گوش دادم و برگ رو نوازش می کردم

. . . . . . .

 

***************


نويسنده: درویش مورخ: دوشنبه یازدهم آذر 1387 در ساعت: 22:43
      |+|

حرف دل

 

می خوام امشب دوباره دست به قلم ببرم و دوباره بنویسم

میرم دنبال کاغذ . . . . . . . .

کاغذ سفید ندارم ! چرا ؟از خودم می پرسم چرا دیگه کاغذ

سفید تو اتاقم پیدا نمیشه؟؟؟؟؟

اعصابم بهم می خوره

دندونام به هم می چسبن و از شدت فشار صدایی تو دهنم میشنوم

تق . . . . .

دهنمو باز می کنم ، یه چیزایی تو دهنم هست

میارمش بیرون،وای خدای من چی می بینم؟

قسمتی از دندوم بود که شکسته بود

به دقت بهش نگاه می کنم

چه چیزها که از ذهنم نمی گذره

که اگه امشب دلم نمی خواست دست به قلم ببرم . . .

اگه من دنبال کاغذ نمی رفتم . . .

اگه کاغذ پیدا می کردم. . . .

اگه . . . . اگه . . . . .اگه . . .

یاد دلم افتادم

دل،چه کلمه زیبایی

دل اونایی که میشکنه مثل دندونه منه؟؟؟

دلشون تو فشار زیاد شکسته؟؟؟

دل من چی؟دل کلمه شکستنی ا ست

تحمل فشار نداره مثل دندون من اما. . . .

اما دندونمو که نگاه می کنم میبینم کرم خورده

پس دل منم کرم خوره؟

اما کرم تو دل راه پیدا نمی کنه . . . . میکنه؟

همیشه شنیده بودم که تو دل آدمها فقط عشق میتونه جا بگیره

اگه این جوریه چرا میشکنه؟

نمدونم،رشته افکارم به دلیل سر دردم پاره می شه و هنوز دندونم تو دستم

میرم بندازمش دور اما دلم لرزید که یه موقعی اونم مثل دندون

انداختنش بیرون،دستم یاری نکرد،نگه داشتمش گذاشتم جلوم

باز کاغذ . . . .یاد کامپیوترم افتادم

روشن . . . .آهنگ آروم . . . .چی بذارم؟

میرم سراغ داریوش

عروسک قصه من . . . .گهواره خوابت کجاست

قصر قشنگه کاغذی . . . . پولک آفتابت کجاست

بی اختیار اشکم سرازیر میشه. . . . .

میبندمش میرم بگردم چشمم میخوره پوشه ای

مریم حیدر زاده

آهنگ های اون زیباست،شایدم نه ! اما از دل می آد

می ذارم بخونه

این روزا عادت همه،رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا،پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها،یه صفحه آشفتگیه

گرد های روی آینه ها،فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا،فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها،یه کم ستاره چیدنه

دیدم راست میگه  هر چی که میگه

دوباره میرم دنبال کاغذ،این بار پیدا میکنم

میرم خودکار ور میدارم که شرو کنم،سرشو میذارم رو کاغذ

منویسم ب . . . . نمی نویسه

نمیدونم امشب همه با من لج کردن

ها میکنم اما یادم میافته که من گرمایی ندارم

نفس گرمی نیست که از اون خودکارمو گرم کنم

بی اختیار دستم شل می شه و خودکار می افته

یه چیزی می خواستم  که به گرما نیاز نداشته باشه

چون دیگه گرمایی نیست،حداقل دورو برم

مدادمو بر می دارم، نوک داره

شروع می کنم

به نام خدا . . .

دستم خشک میشه . . .به دستم خیره میشم یاری نمی کنه

دسمو بر می دارم دوباره می ذارم اما نمیره

بهش می گم چی شده؟

دلم میگه من چیزی واسه گفتن ندارم،هر چی بود با چشمات گفتم

یهو دستم به کار میافته اما هیچ چیزی دیده نمی شه

به کاغذم نگاه می کنم

یهم یادم افتاد اشکهام زودتر از من جنبیده بودن

 

همه رو رو کاغذ ریخته بودن

دیدم دلم راست می گه

دستمو بر میدارم

میبرم روی آخرین خط، اون گوشه

مینویسم

پایان . . . .

به کاغذ نگاه می کنم

هیچ. . . . جز دلم نمیتونه اونو بخونه

 می برم میذارم لای بقیه نامه هایی که می خواستم بنویسم

اما هر بار دلم زودتر از دستم نوشته بود

اروم شدم چون هیچ وقت کسی نمی تونه اونو بخونه

این بود نامه هایی که دل می نویسه و هیچ کس نمیتونه بخونه

تمام حرفهای آدم تو چشماشون نهفتس

اگه اشک نباشه که اونارو به بقیه بگه

نمی دونم چی پیش می اومد

نمی دونم . . .

 


نويسنده: درویش مورخ: پنجشنبه هفتم شهریور 1387 در ساعت: 23:14
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & بهترین قالبها & داریوش قالبساز

< > dariushkamani.blogfa.com

< >dariushkamani.blogfa.com